کسی مجبور به نوشتن می کند مرا
با هیچ با پوچ...
هیچ که نه:
من با هیچ واره ای کنار نمی ایم
تکرار کشنده است اما:
من تکرار می کنم هیچ را
زندگی را ...
محکوم به خودکشی شده ام انگار...!!؟
برای دوستم که زندگی را لایق زیستن ندانست....
با یک تیر فقط و فقط یک تیر کلاش به بی کرانها رقت....:
در قفسم اما:
سرشار از میل پریدن
در قفسم اما:
عاشق این زندان
اما....
اما دوست با زندانبان
***************
راستی من هنگ مرزی قصر شیرینم؟؟؟؟؟
بی گناه هم گاهی بر سر دار می رود
کرکس را لباس قناری پوشیده اند و فروخته اند
به قفس..!!
شما نوح رامی شناسید من
پسرش را هم....
************
این هم شعری از دوست عزیزم زانیار:
انان دو دوست بودند و کنون دو بیگانه اند:
چون دو کشتی بر تنگ راهی هم را یاری نمودند
و حال :
در اقیانوسی هر یک سوی خویش را گرفته اند...
مگر تنگ راهی دیگر....
شاید....
************
این هم دو رباعی از همای:
ان روز که ما حسرت نان میخوردیم سر در بر هم به زیر پر می بردیم
تا سیر شدیم جدا ز هم افتادیم ای کاش که از گرسنگی میمردیم
*****
این چه حرفیست که در عالم بالاست بهشت هر کجا وقت خوش افتاد همانجاست بهشت
دوزخ از تیرگی بخت درون تو بود گر درون تیره نباشد همه دنیاست بهشت
************
داریم میرم سربازی...
به روز میکنم و به دوستان سر میزنم اگه حدمت مقدس اجباری!!!!؟؟؟؟اجازه بده!